مینویسم
شهر خاموش من ! آن روح بهارانت كو ؟
شور و شيدايی انبوه هزارانت كو ؟
مي خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نكهت صبحدم و بوی بهارانت كو ؟
كوی و بازار تو ميدان سپاه دشمن
شيهه اسب و هياهوی سوارانت كو ؟
زير سرنيزه تاتار چه حالی داری ؟
دل پولادوش شير شكارانت كو ؟
سوت و كور است شب و ميكده ها خاموش اند
نعره و عربده باده گسارانت كو ؟
چهره ها در هم و دل ها همه بيگانه ز هم
روز پيوند و صفای دل يارانت كو ؟
آسمانت همه جا سقف يكی زندان است
روشنای سحرِ اين شب تارانت كو ؟
شفیعی کدکنی
میگویند هنگامی که محمد خوارزم شاه با زبونی تسلیم و به جزیره آبسکون تبعید شد فرزندش جلال الدین با رشادت بر علیه مغولان میجنگید. حتی وقتی که جلال الدین نیز در کرانه رود سند در اثر محاصره مغولان به آب زد و به هند گریخت فرزند نوجوان او به جنگ با مغولان ادامه داد. وقتی که این نوجوان را اسیر کردند و به پیش چنگیز بردند به صورت چنگیز آب دهان انداخت. چنگیز از این عمل او هم لذت برد و هم ناراحت شد. رو به فرزندانش کرد و گفت: "از پدر پسر چنین باید." سپس رو به جلاد کرد و گفت تا شش سگ تازی محبوبش را بیاورد و جگر نوجوان را آنقدر سریع از شکمش بیرون کشیده و جلوی سگهای تازی بیاندازد که او خورده شدن جگرش را با چشمانش ببیند.
شاهزادگی شاهزادگان را با عرضه میکرد یا بی عرضه؟ شاهزادگی از شاهزادگان موجوداتی با کفایت و با درایت می ساخت یا موجوداتی زبون و بی لیاقت؟
لعنت بر
میانگین
که از نظرش معدل ۴۹ و ۵۱ برابر با معدل ۰و ۱۰۰ است.